دلسوزی مادرانه

سلام شبتون خوش

امروز صبح تا ساعت 10 و نیم خواب بودم .بعد ازناهار هم خوابیدم.وقتی از خواب پاشدم دخترک اومده می گه مامان بیا باهام بازی کن.حوصلم سر رفته

باز دوباره دراز کشیدم و گفتم نمی تونم .حوصله ی باز کردنو ندارم

دخترک گفت:مامان چرا همیشه ناراحتی؟چرا اصلا شاد نیستی؟هیچ وقت حوصله نداری

اونقدر حرفشو با جدیت و از ته دلش زد که دلم برای خودم و خودش سوخت

راست میگه طفلک .همش نشستم تو خونه.همش سرشون داد میزنم.هیچ وقت باهاشون بازی که هیچ درست و حسابی هم کلامشونم نمیشم

با اینکه تمام بدنم درد می کرد پاشدم شال و کلاه کردم و دخترکو بردم استخر

اینقدر خوشحال شد که اول باور نمی کرد راست میگم

خداروشکر یه کار مثبت انجام دادم چون اینروزا غذای درست و حسابی هم نمی پزم

/ 6 نظر / 29 بازدید
آفتاب آبنباتی

حواست به بچه هات باشه براشون کم نزار هیچ وقت به خاطر بچه هات هم که شده همه سختی ها رو تحمل کن خوب آموزششون بده چجوری زندگی کنند... میدونم این چیزا رو میدونی فقط یادآوردی کردم

زرین

خیلی کار خوبی کردی عزیزم[گل]

رهگذر

برای خودتم خوب شد رفتی استخر یکم برو بیرون قدم بزن خودتو تو خونه حبس نکن

آفتاب آبنباتی

یکم انرژی بساز یکاری بکن بچه ها فراموش نمی کنند! منم وقتی از همه چی زده میشم و دیگه حال هیچکاری ندارم و انرژی ندارم شب وقتی همه خوابیدند با خدا درد و دل میکنم و کلیییییییییییییییییی گریه میکنم صبح که بیدار میشم پر انرژی و شادم اصلا گاهی اوقات که دپرسم یادم میاد که با خدا صحبت نکردم تو هم امتحان کن [متفکر] شاید حالت بهتر شد؟!؟!

موژان

خوب کاری کردی مریم جون ... خودتو عادت بده به بیرون رفتن عزیزم بخدا خونه موندن آدمو دیوونه میکنه :(

شهره مامان حسین

برای من که تازه خوانندت شدم کامل تر بنویس هیچی حالیم نشد همشو خوندم