یک حس خاص

سلام دوستان خوبم ظهر روز سه شنبه ی 17 شهریور ماهتون بخیر

چه هوایی این روزا .کولر روشن باشه سرده وقتی هم خاموشه گرمه

حال و هوای منم اینروزا خیلی خاصه .تا بحال این حس و حالو نداشتم .نمی دونم چه اسمی داره حسم

شبیه حس پروانه ای که می خواد از پیله اش بزنه بیرون .یا شبیه کسیکه پای یه نردبون بلند ایستاده و قراره تا آخرین پله ی نردبونو بره بالا.یا حس یه جنینی که می خواد از شکم مادرش بییاد بیرون

تو تموم این حسها یه حس ندونستن هست .ندونستن چگونگی شرایط در طی مسیر

وشاید هم اندکی ترس از آینده

خیلی حرفا برای گفتن دارم ولی نمی دونم چجوری بگم و رو کاغذ بییارم

تمام این سی و اندی سال یه حالت سرگشتگی داشتم .قبلا یکمی در موردش باهاتون صحبت کرده بودم تو پست مذهب.ولی اون یه برش کوچیکی بود از دغدغه هام

حالا راهی رو انتخاب کردم که مطمینم جواب خیلی از سوالاتمو می تونم بگیرم

و خیلی خیلی افسوس می خورم که چرا زودتر نفهمیدم راهم چیه

چرا اینقدر بیراهه رفتم

شاید اگه نویسنده ی خوبی بودم می تونستم بهتر از حال و هوام بگم ولی متاسفانه بیشتر از این در توانم نیست.

کل حرفا و مشغله های ذهنی من شد همین چند خطناراحت

/ 2 نظر / 34 بازدید
سعید

سلام ببخشید تو نوشته هاتون سرک میکشم اما خیلی جالب مینویسید شما رو مثل خواهرم میبینم خودتون هستید اگر اشتباه نکنم این حس خوب یه کمی حالت مذهبی داره

موژان

خیلی خوشحالم برات, مطمين باش بعد ازین مرحله یه پروانه. زیبا میشی [لبخند] , قبولیت رو هم تبریک میگم مریم جون ایشالا به همه آرزوهات برسی