زیباییهای فراوووووون

سلام دوستان خوبم،شبتون بخیر.امشب خونمون سوت و کوره،همسر و دخترک خوابیدن.از بس خسته بودن زود خوابشون برد،پسرک هم فردا مییاد.من موندمو حوضم.خیلی وقت بود اینجوری بیکار نشده بودم،حیفم میومد وقتم به بطالت بگذره ،رفتم سراغ کتابهام ،چندتاییشونو ورق زدم ،ولی دیدم حسش نیست.با خودم گفتم مگه لازمه هر روز و هر شب کتاب بخونی،یبار یه کار دیگه انجام بده،یه کاریکه همیشه دوست داشتی انجامش بدی ولی نشده.

خلاصه رفتم سراغ تبلت دخترک و نشستم یه دل سیر بازی کردم ،گاهی ما بزرگترها هم هوس کارهای بچه گونه میکنیم .و واقعا لذتبخش بود.

امروز عصر رفتم دیدن مامانم که از زیارت اومده بود.

تو مسیر رفت ،همینطور که قدم میزدم با دقت بیشتری دوروبرمو دیدم،چقدر زیبا و لذت بخش بود.درختها و سبزه ها و گلها اونقدر زیبا و تمیز بودن که انگار داشتن با آدمها حرف میزدن و در نهایت خودنمایی بودن.

لابلای درختا گنجیشکا از شاخه به اون شاخه میپریدن و بازی میکردن،انگار خیلی داشت بهشون خوش میگذشت

دو تا بچه ی شیطون هم از درخت توت رفته بودن بالا و افتاده بودن به جون توتهای کال

درختهای زیتون پر از گل شده بودن

گلهای یاس با تمام قدرت عطرشونو تو فضا ریخته بودن

و خیلی خیلی زیباییهای دیگه

جاتون خالی

همونجا گفتم خدایا شکرت

از اینهمه نعمت

از اینکه نعمت بینایی بهم دادی تا زیباییها و قدرتتو ببینم و به خودم ببالم که چنین خدایی دارم.

/ 0 نظر / 55 بازدید